تجربه

یادداشت

مرتضی پاشایی ( خواننده محبوب کشورمان)

وصيت نامه مرتضى:

من رفتم و همه شما عزيزان دلمو به بزرگيه خودش سپردم واسم دعا كنيد و منو حلال كنيد به جان تك تكتون با اينكه خداجونم بهم دستور رفتنو از خيلي قبلترها داده بود ازش خواستم گردن خودم با هر درد و رنجو عذابي كه باشه با جون دل قبول ميكنم فقط يكذره بيشتر بهم زمان بده تا با شماها عشقبازي كنم بخدا ديگه جسم خستم امانمو بريد و نتونستم بيشتر ازين در كنارتون بمونم اما مطمئن باشيد يكذره كه استراحت كردمو خستگيم در رفت از خودش اجازه ميگيرم كه زود زود مهمون قلب تك تكتون باشم. دلم واستون تنگ ميشه اما تورو خدا براي ارامش روحم دعام كنيدو هيچوقت بخاطر بردنم از خدا گله نكنيد و منو جلوش سرافراز كنيد مطمئن باشيد من پيش خودش اسوده و راحتم و ملالي نيست جز دوري از شما عزيزانم

 

روحش شاد. ..(depressed)(depressed)(depressed)

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/24ساعت 3:42 AM  توسط سارا  | 

تولد

وقتی به گذر عمر فکر میکنی کلا" نا امید میشی , نمی دونم چرا همیشه در حال حسرت خوردن هستی اینکه فکر می کنی جوونی نکردی .. واقعا" چقدر زندگی کوتاهه ... هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر دوست داشتم زودی به سن 20 برسم , ارزوم این بود که برم دانشگاه و لیسانس بگیرم و زودتر  به عشقم برسم . راضی بودم هر شرایطی رو بپذیرم فقط با عشقم زیر یک سقف زندگی کنم ... حالا به سن 30 رسیده ام و فکر کردن به این عدد کلا" داغونم کرده  دوست دارم بشینم و فقط گریه کنم همین ....

نه اینکه از زندگیم ناراضی باشم , ن. این یه حسیه که ناخداگاه تو وجودم میاد .... اینکه چقدر زود گذشت .... چقدر از زندگی عقب هستم ... چرا و چرا و چرا و این خیلی فاجعه ست که ادم از خودش راضی نباشه ... خیلی حس بديه ... واقعا" نمي دونم بايد با خودم چيكار كنم ؟!!!!!!!! انگار 29 همين كه دهگانش عدد 2 بود يه دلخوشي بود ولي حالا تبديل به 3 شده مني كه عاشق 2 بودم هميشه 2 تا بي انتها عشقمو دوست داشتم وقتي از بچه ي جاريم مي پرسم منو چند تا دوست داري ؟ خيلي شيرين ميگه : 2تا دلم ميخواد بچلونمش شب هاي پنج شنبه كه ميشه ياد پدر شوهرم و پدر بزرگ و مادر بزرگم ميفتم و براشون فاتحه مي خونم اين افراد براي من خيلي عزيز بودند و خيلي مهم كه متاسفانه از دستشون دادم وقتي بهشون فكر مي كنم گريه ام مي گيره نمي دونم يه حسي در وجودم مياد كه اين عزيزانم دستشون از دنيا كوتاه شده سعي مي كنم تا جايي كه در حد توانم هست براشون خيرات كنم گاهي اوقات دوست دارم دست عشقمو بگيرم بريم يه جاي دور باهم زندگي كنيم انگار خسته ام و هيچ چيزي جز اينكار برايم فايده نداره اميدوارم خداي مهربونم بدونه كه من ناشكري نمي كنم من خيلي راضي هستم من با تمام وجودم خدام رو حس كردم مي دونم كه هست و مي دونم كه هوامو داره بارها و بارها تو زندگيم حست كردم خدا جونم ... اين بنده ي گناهكارتو ببخش كه هيچ وقت نتونست شكرگزارت باشه خدايا خودت به بزرگي خودت منو ببخش ... ببخش كه هميشه غر زدم هميشه مشكلاتم باعث شده كه به يادت بيفتم و ازت كمك بطلبم كه هيچگاه بي پاسخم نذاشتي هميشه بزرگواري و بخشندگيت رو بهم نشون دادي خدايا تو چقدر مهربوني ... دوستت دارم دوستت دارم و هزاران هزار بار دوستت دارم تولد 30 سالگيم برگزار شد در كنار خانواده ام . شايد وجودشون باعث شد كه اشك نريزم ولي دوست هم داشتم كه تنها مي بودم و اشكم رو مي ريختم . هديه هايي كه گرفتم : .مبلغ 2 ميليون تومان همسرعزيزم بهم داد تا يك عدد انگشتر بخرم و خريدم خيلي خوشگله ... دوستش دارم... .يك عدد تو گردني طلاي زيبا +3 جفت جوراب+يك عدد عدد چمدان خوشگل +كيك تولد از طرف پدر و مادر عزيزم يك عدد مايو براي استخر از طرف خواهر گلم .يك عدد سكه ي يك گرمي پارسيان از طرف مادر همسري .مبلغ 150 هزار تومان از طرف 2 تا خواهر شوهرو برادرشوهرم .ست شمع دكوري از طرف دوستم كه اولين نفري بود كه بهم كادو داد (خداحافظي با 20 سالگي... فوت...) .يك دست فنجان قهوه خوري از طرف دوستم ........................................................................... حالا تولد همسري نزديكه ... چي بخرم ؟ 30 خيلي مهمه دوست دارم خيلي شاد روز تولدش برگزار بشه طوري كه اين عدد لعنتي خودنمايي نكنه . شمع 29 بذارم؟!!!!!!! خدا رحم كنه به 10 سال اينده چطوري با اون كنار بيام؟ احتمالا" ميشينم چند دور فيلم 40 سالگي كه خانم ليلا حاتمي بازي كرده بود رومي بينم و گريه مي كنم شايد هم عمر نكنم تا اون زمان ......
+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/17ساعت 3:53 AM  توسط سارا  | 

پایان 1392

سلام به همه ی دوستان عزیزم.

سال ۱۳۹۳ رو به همگی تون تبریک عرض می کنم و امیدوارم همتون به ارزوهای قشنگی که توی ذهنتون هست ،در واقعیت بهش برسید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/01/26ساعت 4:30 PM  توسط سارا  | 

خودم

 

بالاخره نتایج امتحان زبانم اومد و خدارو شکر پاس شدم .

هووووووووووووووووورا

جمعه می خوام برم تهران خیلی خوشحالم که بعد از چند ماه خانوادمو می بینم .

ای خدا یه نگاهی هم به ما بکن ............

نمی دونم چرا کلا" نزدیک عید که میشیم من بی پول میشم

کلا" بی پولم.........دلم لپ تاپ می خواد ، لپ تابم سوخت ، خیلی نامرده که تو این موقعیت جو گرفتتش و از بین رفت ،گوشی  جدید هم می خواد و..............

حراجی زمستون هم شروع شده دلم کفش و پالتو و شلوار و کیف و..... برای  زمستون سال دیگه می خواد

می دونم خیلی دلم می خواد ....... خب چیکار کنم ، دله دیگه .

دوست دارم زودتر تابستون بیاد فکر کنم اون موقع همسری پولدار بشه  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/11/10ساعت 1:9 AM  توسط سارا  | 

این هفته.....

یعنی من موندم که این چه شانسی هست که من دارم ؟؟؟؟؟

یعنی دارم شاخ در میارم

جلوی ارایشگاه پارک کردم رفتم و ۲۰ دقیقه ای برگشتم میبینم پلیس از جلوی ماشینم رد شد اومدم سوار    شدم میبینم برگ جریمه روی شیشه ست !!!!!!!!!!!!!!!!!

رفتم این رستورانه که غذاش خوبه ، پارک کردم ۱۰  دقیقه بعد برگشتم می بینم بازم برگه ی جریمه روشیشه ست !!!!!!!!!!!!!

رفتم پست به خدا ساعت ۱۲.۲۰ دقیقه بود برگشتم میبینم برگه ی جریمه رو شیشه ست و دقیقا"پلیس ساعت ۱۲.۲۵ دقیقه جریمه ام کرده !!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه اگر من همه ی جاهایی که می خواستم برم رو با اژانس می رفتم هزینه ام کمتر می شد به خدا .

اخه اژانس تو همدان خیلی ارزونه .

خب بریم سراغ دامادهامون ............

روز ۲ شنبه شب داماد زنگ زد و کلی دوباره بابت پذیرایی و زحمات و...... تشکر کرد . وای اونقدر از این ادم هایی که درکشون بالاست خوشم میاد که حد نداره واقعا" قدر شناس هستن و مودب و با شخصیت .

۴ شنبه هم مادر همسری رفت بیمارستان که عصب دستشو عمل کنه  منم بر اساس وظیفه ی عروس بودن رفتم بیمارستان عیادتش و یک جعبه شکلات خریدم بردم ، از خونه هم یک فلاسک چایی همراه لیوان بردم براشون .

اخه مادر همسری خیلی زیاد چایی می خوره .

منم که ، فکر نکنید یه وقت می خواستم خودشیرینی کنم .......

خلاصه اینکه مراقب دستاتون باشید زیاد کار نکنید  مثل  عروس خانوم ها  فقط بشینید دست به سیاه و سفید نزنید .

مچ دستتون را خم نکنید و...........

هیچی سلامتی نمیشه .

۵ شنبه هم داماد همدانی همراه مادرش اومدن منزل مادر همسری عیادت ، که مارو هم خواهر همسری دعوت کرد که بریم اونجا و ببینیمشون .

منم رفتم یه پیراهن خوشگل برای خودم خریدم برای همسری هم یه بافت خوشگل خریدم ، شب پوشیدیم و رفتیم .

همسری که واقعا" می درخشید ، عزیز دلم

منم تا مادر داماد دید گفت خیلی برام اشنا هستی

ولی اون برای من اشنا نبود .

خلاصه شروع کرد به صحبت ......کلا" چون پدر داماد ادم ساکتی بوده ، این خانواده کمبود دارن وقتی به یکی می رسن شروع می کنن حرف زدن و دیگه مهلت به کسی نمی دن  .........

خیلی مادرش احساساتی بود . یکمی دلم براش سوخت . یه حرفبی زد که تا به حال اینقدر دلم نسوخته بود .

این داماد یه خواهری داره"عسل " که باهاش دوقلو هست . منم که عاشق دوقلو..............

عسل ازدواج کرده و رفته تبریز و الان یه دختر ۱۲ ساله هم داره .

دل مادره خیلی برای دخترش تنگ میشه . میگفت شب ها که می خوام بخوابم می رم کنار پنجره به اسمون و ستاره هاش نگاه میکنم و میگم : حتما"  عسل هم به ستاره ها نگاه میکنه ............

اخی ................... یه هو چشماش پر اشک شد ...........

چقدر دوری عسل براش سخته اخه ...........

نه اینکه دوقلو بودن . واقعا" سخته ............

دلم براش خیلی سوخت براش دستمال کاغذی اوردم که  اشکاشو پاک کنه .

در ادامه گفت : بار اولی که رفتم تبریز ، خیلی خسته شدم ، تو راه گریه کردم . وقتی رسیدم دامادم گفت : چی شده خانم  مثل اینکه گریه کردید؟ گفتم : راه خیلی دوره منم دلم برای دخترم خیلی تنگ میشه !

دامادم بهم گفت: هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.......

سری بعد که عسل اومد همدان وقتی رسید ترمینال به باباش گفتم : پاشو بریم دنبال طاووسم . دوباره اشک توی چشماش پر شد ......

وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یعنی می خواستم برم دامادشو خفه کنم  خیلی جلوی خودمو نگه داشتم و خودمو کنترل کردم

دیگه منم یه عالمه در مورد دوقلو داشتن ازش سوال کردم خیلی تجربه کسب کردم .

یه خاطره ی جالب هم برام تعریف کرد . می گفت : موقع کنکورشون دعا می کردم که خدایا : هردوشون قبول بشن خدایی نکرده نیان بگن فقط یه قل تون قبول شده و اون یکی قل قبول نشده

تا اینکه یکی از دوستای پسری اومد و گفت : قبول شدی ولی عسل قبول نشده !!!!!!!!

منم شروع کردم به گریه که خدایا چه جوری به عسل بگم قبول نشدی ولی داداشت قبول شده ؟

تا اینکه پسرم گفت : مامان پاشو بریم روزنامه بگیریم خودمون ببینیم .

رفتیم روزنامه گرفتیم و دیدیم عسل هم قبول شده .

از اون به بعد از دوست پسرم خیلی بدمون میاد با این نگرانی که بهمون وارد کرده بود .

وای ی ی ی ی ولی واقعا" به این سختی های دوقلو داشتن دیگه فکر نکرده بودم .

فکر می کردم سختیش فقط تا ۳ سالگی باشه  ، نه دیگه فکر کنکور هم باشه

اشکالی نداره ........... ۲ قلو باشه . مهم نیست ........ قدیم سخت بود الان دیگه با پول همه چیز حل میشه .

۲ قلو عشقه  عشق........  یه خانواده ی۴ نفره  .  خدایا فقط  یه ۲ قلوی سالم می خواییم ....

یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون روز به همه شیرینی خواهم داد .

خودم یه دختر و یه پسر دوست دارم که جنسم جور بشه ولی داماد میگفت هم جنس باشن خیلی بهتره چون ما تا ۶ سالگی می تونستیم لباس عین هم بپوشیم و با هم باشیم زمان مدرسه همه چیز عوض میشه .

جالب بود برام که یه سالی انجمن دو قلوها، از ۲قلو ها دعوت کرده بودن و براشون تور کیش مجانی گرفته بودن و رفته بودن  کیش .

۹۰ تا ۲ قلو ... یعنی ۱۸۰ نفر بودن و همه شون با هم عکس گرفتن بهم شماره تماس دادن و الان سالی یکبار قرار می ذارن و همدیگرو تو تهران می بینن .

خیلی جالبه ، خیلی دوست دارم ........مادر داماد یه سری از عکس هاشو همراه ۲قلوها قاب کرده و زده دیوار اتاق

دوست دارم یه روزی هم اون عکس هارو ببینم .

جمعه هم دومین سال درگذشت پدر همسری بود

رفتیم سر مزارش . خداوند مهربان مورد رحمت خودش قرار بده ، خیلی مهربون بود و علاقه ی خاصی به من داشت .منم خیلی دوستش داشتم و هیچ وقت رفتنش رو باور نکردم ، همیشه حس میکنم پیشمه ، کنارمه ، داره نگاهم میکنه

خیلی دوست داشت ما بچه دار بشیم و بچه ی مارو ببینه

اون زمان نمیشد ، ما موقعیتمون اصلا" خوب نبود خیلی توی سختی بودیم . زندگیمون توی یه سر بالایی خط ناک  گیر کرده بود با این حال همیشه یه احساس خاصی دارم َ، یه جورایی خودمو بابت این موضوع نمی بخشم

امیدوارم خودش منو ببخشه .خیلی مهربون بود ، یعنی می بخشه؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر زندگی کوتاهه..........

وقتی به مرگ فکر می کنی می بینی زندگی ارزش خیلی چیزهارو نداره که  اینقدر تو خودتو درگیرش می کنی.

خدای مهربون تمامی رفتگان رو بیامرزه و مورد رحمت خودش قرار بده الهی امین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/11/05ساعت 3:26 PM  توسط سارا  | 

این چند روز.....

۴ شنبه امتحان زبان داشتم خیلی سخت بود خیلی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

بعد از امتحان همراه دوستم رفتیم نمایشگاه اسباب بازی و لوازم ورزشی .

به محض اینکه پیاده شدیم ، من روی برف ها بد جوری لیز خوردم و به سختی تونستم بلند بشم ، احساس می کنم مهره ی کمرم یکمی جا به جا شده و خیلی هم درد می کنه .

جمعه مهمون داشتیم و به خاطر اینکه حالم زیاد مساعد نبود به همسری پیشنهاد دادم بریم رستوران . فقط ژله و تیرامیسو درست کردم و همراه خودمون بردیم . همه خوششون اومده بود مخصوصا" از تیرامیسو . خیلی خوشمزه شده بود . دوست دارم ژله تزریقی هم یاد بگیرم ولی خیلی سخته و میدونم که هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

 به مهمون ها پیشنهاد دادم استیک دانمارکی بخورن . از ۹ نفری که بودیم ۵ نفر استیک خوردن و خوششون اومد و کلی تشکر کردن بقیه هم چنجه و کباب اسکندری و ثریایی خوردن .

کلا" ۱۷۰ تومن شد و من با خودم فکر کردم که چقدر قیمتش خوب شد .

من خودم می خواستم غذا درست کنم حداقل ۳ نوع درست می کنم و کلی هم زحمت داشت ، مادر همسری می گفت : غذا از بیرون بگیرید بیارید خونتون ، ولی من مخالفت کردم و گفتم بیرون بهتره بریم  چون من دیگه از خونه خسته شدم ، همش خونه خونه خونه.....

ادم بره بیرون ۴ نفر دیگه رو ببینه اخه . تازه اینطوری  بیرون غذا می خوریم جمع هم نمی کنیم ظرف هم نمی شوریم

دید راست می گم دیگه حرفی نزد . گفتم بعد از شام هم می اییم خونه برای پذیرایی .

راضی شد به دلایلم  .

چقدر هم خوب شد چون من فقط تونستم خونه رو تمیز کنم و میوه بخرم و اب پرتقال بگیرم و برم حمام و ارایش کنم وحاضر بشم  برای ساعت ۸ شب .

حاضر بودم  ولی خیلی خسته شدم.احساس می کنم هر چقدر که بزرگتر میشم تواناییم کمتر میشه .

قبلا"که جووون تر بودم، چه میز شامی درست می کردم........

ولی حالا اصلا" حوصله ام کم شده ، دوست ندارم از صبح تا شب تو اشپز خونه باشم ، اخه برای چی؟؟؟؟؟؟؟

ترجیح می دم  هم به خودم هم به مهمونم خوش بگذره .

اینطوری خوش اخلاق تر هم میشم .

توی رستوران که بودیم یه خانمی که یه نوزاد هم داشت اومد پیش ما و به مادر همسری گفت : شما معلم پنجم ابتدایی من بودید ان شاالله که همیشه سایه تون بالای سرمون باشه و......

مادر همسری که خیلی خوشحال شد . کلا" منم خیلی برام جالب بود .... واقعا" چقدر زمان زود می گذرد ....

خواهر همسری تازه در مراحل اشنایی با فردی هست که قراره تا یک ماه دیگه عقد کنن ، بعد از شام تشریف اوردند منزل ما و برامون یک عدد قلیون خیلی خوشگل کادو اوردن . خیلی دوستش دارم وکلی ازشون تشکر کردم واقعا" زیباست .

بالاخره ساعت ۳ بامداد مهمونامون رفتن بجز خواهر همسری و داماد که پیشمون موندن و شب روخوابیدیم البته صبح خوابیدیم چون تا ساعت ۵ من با خواهر همسری صحبت می کردم و همسری هم با داماد .

داماد رو خیلی دوست دارم خیلی با شخصیت هست  ومعلومه که اونم منو دوست داره و رابطمون با هم خوبه . کلی با هم شوخی می کنیم ومی خندیم .من همیشه باید طرف مقابلم به دلم بشینه تا بتونم رابطه ی خوبی باهاش برقرار کنم .

مخصوصا" با این کادوی زیباش که دوست دارم همش نگاهش کنم . گوشه ی پذیریی گذاشتم و هر از چند گاهی بهش نگاه می کنم مخصوصا"شلنگش .....  ازمون پرسید دوست دازید ازش استفاده کنید ؟ من گفتم :از بس که زیباست دلم نمیاد ، بذاریم زینتی باشه .

ولی بعد گفتم هر طور که شما صلاح می دونید می خوایید استفاده کنیم . اخه دیدم همه وسایلشم کامل برامون خریده . توتون و ذغال و.........

قلیون هم کشیدیم  عالی بود .

صبح هم ساعت ۱۰.۳۰ بیدار شدیم دیدیم کلی برف باریده .داماد می خواست بره تهران ۲ شنبه امتحان داشت ولی به اصرار عروس تا یکشنبه که امروز بود ، موند .

صبح بعد از صبحانه از خونمون رفتن .

خونه ی ما هم دوباره افتضاح شد انگاری که بمب ترکیده بود ....

شروع کردم با اون حال خرابم دوباره تمیز کردن .

منتظر نمره ی زبانم هستم . خیلی نگرانم .

شنبه هم تفلد خواهر خودم بود . زنگ زدم تبریک گفتم .

نمی دونم براش کادو چی بخرم  که وقتی دیدمش بهش بدم

خواهر بزرگ همسری هم در حال اشنایی با فردی هست و قراره که خواستگاری رسمی اتفاق بیفته و من موندم که لباس چی بپوشم  اینهمه سال هیچ برنامه ای نبوده حالا ۲تا خواهر یکهو تصمیم به ازدواج  گرفتن .

من فقط عکس پسر رو  دیدم و فعلا"که ازش خوشم نمیاد خدا به خیر بگذرونه .

اصلا"خوب نیست.هنوز هیچی نشده باجناق ها  نسبت به هم حسودی میکنن

یک هفته بیکارم  خیلی خوبه .  کلاس هم ندارم خوش می گذره . دوست داشتم برم تهران دیدن خانوادم ولی حوصله ی مسافرت به تهران رو ندارم . شنیدم حراجی ها هم شروع شدهمه چیز هم لازم دارم  ولی پول میخواد که ندارم

کلا"از خرید خیلی لذت می برم .

تصمیم دارم لاغر بشم ولی نمی دونم چرا تصمیمم عملی نمیشه ...... داماد عکسشو بهم نشون داد  عکسی که توش وزنش  ۱۱۰ به بالا بوده و حالا خودشو رسونده بود به۸۰ کیلو و می خواد ۵ کیلوی دیگه هم  کم کنه .

هیچی نمیخوره .شام رو حذف کرده  ۱ ساعت در روز پیاده روی می کنه. البته این مدتی که همدان بود رژیم وگذاشته بود کنار . منم کلی توی تیرامیسو براش  خامه و کره ریختم که حسابی چاق بشه

نمی دونم چرا حالا که داماد رفته من حوصله ام سر رفته . بودش یکمی سر به سر هم می ذاشتیم خوش می گذشت . طفلکی عروس ببینی چقدر دلش تنگ شده ....................

نمیدونم........... گاهی وقت ها فکرمیکنم به اینکه خوبه بچه ندارم چون دستو پا گیر  می شد و به هیچ کاری نمی رسیدم.گاهی وقت ها هم اینطوری حوصله ام سر می ره .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1392/10/29ساعت 6:45 PM  توسط سارا  | 

کریسمس

سال ۲۰۱۴ هم فرا رسید  ومن همیشه کریسمس رو دوست  داشتم و دارم

کریسمس رو بیشتر از عید خودمون دوست دارم 

یه جورایی حس میکنم که خارجی بودم و تو بیمارستان عوض شدم

خب ما شب ها تا دیر وقت همراه همسری بیداریم و فیلم می بینیم و تنقلات می خوریم و روزها هم دیر از خواب بیدار میشیم

خیلی ها هم پیشنهاد میدن بچه دار بشیم چون نوزادها شبها بیدارن و روزها می خوابن

حالا اگر شانس ما باشه بچه ی ما دقیقا" روز و شبش رو می شناسه شب ها به موقع  می خوابه و صبح ها کله ی سحر بیداره

خلاصه اینکه کریسمس رو به همگی تبریک میگم و امیدوارم بابانوئل به جای" کادوی زیبا"، "تقدیر زیبا" براتون هدیه بیاره و یک عمر خوشبختی ، یک عشق الهی ، یک دنیا ارزوی خوب، یک کریسمس شاد رو براتون ارزو می کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/10/11ساعت 2:19 AM  توسط سارا  | 

سرما و روزمرگی ها........

یعنی من تو این مدتی که زندگی کردم هیچ وقت اینقدر سرما رو حس نکرده بودم که امسال با تمام وجودم اونم از ماه اذر ، یعنی توی پاییز بارون و برف شروع شد

شب یلدا هندونه رو گذاشته بودم توی بالکن ، امشب رفتم بیارم دیدم یخ زده .

برای شام خواستم کباب تابه ای درست کنم  رفتم پیاز بیارم از بالکن ، دیدم یخ زده . یعنی یه وضعی شده باور نکردنی شیشه شور تو ماشین یخ زده

می ترسم کم کم خودم هم یخ بزنم از سرما ولی نه ، من اینجور مردن رو دوست ندارم .

دیشب توی" بفرمایید شام" شنیسل مرغ درست کرد ، وای اینقدر دلم خواست که خدا رو شکر توی فریزر داشتیم  سریع رفتم توی اشپز خونه و درستش کردم کمی هم پنیر پیتزا ریختم روش ،یکمی هم سیب زمینی سرخ کردم با  سس همراه همسری خوردیم . جاتون خالی خیلی خوشمزه شده بود .

بعدش یه دسر کیک شکلاتی تلخ با گردو درست کردم همراه هات چاکلت  داغ خوردیم

امشب همسری از سر کار اومده میگه دیگه غذای رژیمی بخوریم یکم لاغر بشیم .

بهش می گم پس امشب شام نمی خوری دیگه؟

میگه : نه !

منم محض احتیاط برنج کته گذاشتم با کباب تابه ای . گفتم فوقش اگر نخورد می مونه برای فردا ظهر .

همین که برنامه ی بفرمایید شام شروع شد ، دیدم همسری میگه: من نمی دونم چرا گشنم شد؟؟؟!!!!!!

هیچی دیگه ، خدارو شکر غذای ما هم اماده بود اوردم خوردیم .

تفاوتش این بود که مال ما کباب تابه ای بود ، مال برنامه کباب چنجه بود .

واقعا" نمی دونم چرا اینقدر ما به خوردن فکر می کنیم ؟ چرا ما اینقدر از خوردن لذت می بریم ؟

اون وقت یکسری از این ادم های لاغر مردنی که مثل خلال دندون فقط استخون و پوست هستن میان توی برنامه و میگن : ما ماست و اسفناج دوست نداریم ، ما گوشت دوست نداریم ، ما کیک دوست نداریم و...... فلان چیزو نمی خوریم و....................

دوست دارم بهشون بگم شما تو خونه ی خودتون چی می خورید ؟

یکی از اشناهای ما اینطوری هست ، وقتی میاد خونه ی ما میگه : من سوپ دوست ندارم ، باقالی پلو دوست ندارم ، کباب دوست ندارم و.........  یه روز بهش گفتم : شما که هیچی دوست نداری پس چی می خوری ؟

گفت : ما خورشت قیمه و قرمه سبزی وماهی می خوریم .

گفتم : خب خورشت ها که توش گوشت هست ، پس نمی خوری ؟

گفت : چرا می خورم . فقط کباب نمی خورم .

جالبه ماهیچه هم می خوره .

بهش گفتم : والا ما که همه چیز دوست داریم ومی خوریم ، باز می مونیم چی درست کنیم ؟ وای به حال شما ، اخه همش نمیشه خورشت و ماهی خورد که!!!!!!!!!!!

به نظر من اینا فقط اداست . ادم گشنه که باشه همه چیز می خوره.

منم دیگه دعوتشون نکردم خونمون.

یه خورده که دعوت نشن ، می فهمن که نازشون خریدار نداره .

از همین تریبون اعلام می کنم :من که همه چیز می خورم . دستپختم هم اگر با میل خودم بخوام چیزی درست کنم خوب از کار در میاد ، ولی اگر از روی بی میلی باشه یا خدایی نکرده دستپخت کسی رو منع کنم ، خراب در میاد.

ما یه بار خونه ی دوست همسری دعوت بودیم ،  همسری گفت : احتمالا" خورشت قیمه درست کرده که همیشه هم تلخ هست و بدمزه .

ما رفتیم دیدیم بله .......... چه خورشتی ............ گوش شیطون کر ............

همین ................ تا چند ماه خوشت قیمه من افتضاح  می شد . ابش یه طرف بود .......لپش یه طرف دیگه.........گوشتش یا سفت بود و نپخته یا لهیده بود و محو.........

بالاخره خدا ازمون گذشت و حالا یه خورشتی درست می کنم مثل قیمه ی امام حسین میشه .همسری هم خیلی دوست داره

در پایان اینکه ، فهمیدم خیلی از اطرافیان ادم ، حسود هستن و به ادم حسادتی می ورزند که ادم خودش خبر نداره .

وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

واقعا"چقدر ادم بیکار توی جامعه زیاده که چشم ندارن پیشرفت نزدیکاشون رو ببینن

در صورتی که من ، همیشه از پیشرفت اطرافیانم خوشحال میشم .

ولی وقتی ادم این ادم های حسود رو میشناسه و بهشون پی می بره ، عزم شو بیشتر جزم می کنه که به تلاشش ادامه بده . از این نظر خوبه ........ دوست دارم .........

دیگه اینکه از فکر بچه دار شدن اومدم  بیرون ،   ولی وقتی بچه می بینم یا لباس بچه پشت ویترین مغازه دلم پ پ پ پ پرررررررررررررررررررررررررررررر میکشه بد جوری................

گاهی وقت ها هم می رم توی فکر که نباشه ، من نازا باشم !!!!!!! خدایی نکرده!!!!!!

فعلا" بیشتر دوست دارم برم کانادا ، انگلیس ، استرالیا، امریکا، فرانسه ،ایتالیا. همین .

واقعا" یعنی میشه ؟؟؟؟؟ میشه یه روزی پست بذارم  که ........ بالاخره به ارزوم رسیدم

خیلی منتظر اون روز هستم.

به امید روزهایی زیباتراگر دوست داشتید برام ارزوهاتون رو بنویسید 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/10/04ساعت 1:45 AM  توسط سارا  | 

سلام دوستان عزیزم

می خواستم بگم که من  هستم و میام پست های قشنگتون رو می خونم ولی یک خواننده ی خاموشم ، خاموش ..............

نمی دونم چی شد که اینطوری شدم ؟ راستش توی زندگیم هدف های زیادی داشتم ولی انگاری رسیدم به جایی که بن بست هست .

تصمیمم این بود که تا ۲ سال دیگه بریم تهران یه اپارتمان کوچیک بخریم اسباب و اثاثیه رو بریزیم توش و بعد تلاش کنیم که کلا" تا سال ۱۳۹۷ از ایران بریم .

خب این تصمیمی بود که من داشتم و همسرم هم مخالف نیست ولی یه اشکال بزرگ توش هست اینکه بالاخره بچه داشتن توی زندگی ادم لازمه . ابتدا تصمیمم این بود توی خارج بچه دار بشیم یه دوقلو .

ولی بعد که عاقلانه فکر کردم دیدم سنم تا اون موقع خیلی زیاد میشه .

با همسری صحبت کردم و نظرش این بود که ما بچه ی اولمونو ایران بدنیا بیاریم ، دومی رو خارج !!!!

چیزی که بیشتر از همیشه فکرم رو مشغول کرده اینه که ، همیشه حس می کردم ، کسی که می خواد بچه دار بشه باید اون حس بچه خواستن توی وجودش بیاد ، نمی دونم دنبال یه حس مادری بودم.

درست مثل وقتی که هوس یه خوردنی می کنی ! والا ما این برنامه ی "بفرمایید شام "رو که نگاه می کنیم همینجوری  اسید معده ترشح می کتیم ، نمی دونم چرا هر چه قدر که بچه های دیگران رو نگاه می کنیم  انگاری که سیر می شیم و دیگه دلمون بچه نمی خواد؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی حالا فهمیدم نباید دنبال حس مادری بود ، باید نگاه به شرایط کرد و طبق شرایط تصمیم گرفت .

اخه شرایط منم تا  بخواد جور بشه یه عمری می گذره .

یه خورده که بحث کردیم با همسری ، اخرش فهمیدم این بحث هیچ فایده ای نداره .

همسری حتی گفت : حالا مگه همه باید بچه بیارن؟

منو می گی

همیشه، چند سال پیش  با خودم می گفتم : من همیشه منتظر می مونم تا همسری بگه بچه می خوام، چون اگه من بگم ۲ روز دیگه هر چی بشه میگه : خودت خواستی ، و من دوست ندارم همه ی مسولیت ها گردنم باشه .

وقتی این حرف رو شنیدم انگاری که توی رویا بودم تا الان ، منو بگو که به چه خیال هایی داشتم زندگی می کردم .

خلاصه که در پایان همسری گفت : من که فعلا" بچه نمی خوام ، ما می تونیم خاله و عموی خوبی باشیم و در نهایت فوقش یه بچه از پرورشگاه میاریم ، من خودم وقتی به دنیا اومدم مادرم ۳۵ سالش بوده ، اینقدر هم سالم و باهوشم!

نمی دونم چی می تونم بگم ؟ اخه نمی گی شما بچه ی پنجم بودی!! ما هنوز سر اولیش نمی تونیم تصمیم بگیریم.

یادش بخیر که پدر شوهرم خیلی دوست داشت بچه ی مارو ببینه ، ولی نتونست و از این دنیا رفت .

درسته که بچه داری سخته ولی زندگی تکراری و بی هدف و یکنواخت هم معضلی هست برای خودش.

دوستان عزیزم اینم درگیری فکری این روزهای من .

نمی دونم گاهی فکر می کنم الان خوشی های زندگیمه . همیشه میگن: ادم بی اولاد پادشاه بی غمه .

فعلا"که ۳روز در هفته کلاس زبان میرم ، اونقدر سخت شده که حد نداره ، ۲  روز  در هفته هم استخر میرم برای لاغر شدن .

تصمیم گرفتم یه کلاس موسیقی هم ثبت نام کنم بیشتر ویولون دوست دارم ولی ابتدا باید برم تهران سازش رو بخرم . 

اینطوری وقتمونو پر کنیم تا ببینیم همسری کی دلش می خواد پدر بشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/09/21ساعت 8:44 PM  توسط سارا  | 

تـــــــــــــــــــــــــــــــــــولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد همسري

تولد همسری برگزار شد ، بالاخره یعد از کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که برای همسری یک عدد ادکلن "سيلور اسكنت" كه خيلي از بوي اين ادكلن خوشم اومده بود بخرم و به خواهرم بگم از تهران برايش يك عدد" تبلت سامسونگ گلكسي  نوت ۸" با گارانتي ، بخره . 

 چون همدان هرچي گشتم با گارانتي پيدا نكردم

براي مهمون دعوت كردن هم دودل بودم ، بالاخره ساعت ۷ شب تصميم گرفتم دعوت نكنم ، چون احساس كردم براشون زحمت ميشه و براي تولد من و سالگرد ازدواجمون ماه قبل اومده بودن و كلي كادو داده بودن .

خلاصه اينكه بهتر هم شد چون همسري دير اومد ، قبل از اينكه بياد رفتم يك كيك شكلاتي خوشگل خريدم و بهش اس ام اس دادم : خواستي بيايي زنگ بزن بريم بيرون يه دوري بزنيم .

وقتي زنگ زد حاضر بودم و با كيك رفتم پايين . توي ماشين نشسته بود ، خيلي ذوق كرد .

گفتم بريم رستوران ، و رفتيم يك شام دونفره چلوو شيشليك خورديم ، ساعت ۱۱ بود ،بعدش اومديم خونه و شمع فوت كرديم و كيك بريديم و خورديم و عكس و فيلم گرفتيم .

كادوشو كه دادم گفتم بايد حدس بزني كه چيه؟ و اولين حدسش كاملا" درست بود ، گفت: ادكلندر ادامه گفتم كه كادوي دوم هم يك عدد تبلت هست ، خيلي خوشحال شد ، ولي متاسفانه فعلا" در تهران هست ،مي خواستم از طريق پست به دستش برسه كه سورپرايز بشه ، ولي پست گفته بود احتمال صدمه ديدنش هست و از اونجايي كه ما هيچ وقت شانس نداريم مي افتاد و مي شكستپست نكرديم .

حالا قراره تا ادكلن تموم بشه ، تبلت هم از تهران برسه

پيشنهاد بعديم هم اين بود كه بره سربازي تا سال هاي بعدي من سر كادوخريدن گيج ومبهوت نباشم ، ۲تا بليت سفر خارج بگيرم و بريم مسافرت و جالبش اينجا بود كه تا صبح خواب جنگ ديده بود و صبح مي گفت : اخه ادم ، شب تولد كسي ، بهش ميگه بيا برو سربازي!!!!!!!! 

از اينكه اخرين سالي هست كه روي كيك مون عدد ۲۰ رو ميبينيم زياد حس خوبي ندارم ،احساس ميكنم خيلي زود گذشت، خيلي زوده كه داريم وارد ۳۰ ميشيم و من اصلا"دوست ندارم خيلي زود داريم پير ميشيم

همسر عزيزم اميدوارم كه سال هاي سال سلامت و شاد باشي ومنم برات تولدهاي بهترو بهترتر بگيرم

تـــــــــــــفلدتـــــــــــــــــــــــــ مباركـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  جمعه 1392/06/08ساعت 9:7 PM  توسط سارا  | 

مطالب قدیمی‌تر