X
تبلیغات
تجربه

تجربه

یادداشت

شال و مقنعه

خيلي عادي ومعمولي حاضر ميشم تا برم كلاس زبان براي ساعت ۶.۳۰ تا ۸ شب . وارد موسسه ميشم همراه دوستم " هانيه" ، كه تو پست هاي قبلي ازش گفته بودم .

همين كه وارد موسسه ميشيم يه خانمي كه مقنعه پوشيده و مومن هست جلومون رو مي گيره و ميگه : بايستيد ! بياييد جلو و اسمتون رو بگيد .

اخه براي چي ؟

براي اينكه مقنعه نپوشيديد . اسمتون رو بگيد تا بنويسم فورا" . يك جلسه غيبت محسوب ميشه براتون و ۲ نمره هم ازتون كم ميشه !

خيلي مودبانه ميگيم : جلسه ي بعدي شال سر نمي كنيم ، مقنعه مي پوشيم ! ولي قبول نميكنه .

هرچقدر اصرار مي كنيم فايده اي نداره .

من به هانيه ميگم :بيا بريم  و به سمت كلاس كه ميرم ، يك جيغي سرم مي كشه  و ميگه : برگرد ، بهت ميگم برگرد و اسمتو بگو .

با صداي جيغش تمامي افرادي كه تو سالن ايستادن و نشسته اند ازجمله بعضي از مادران بچه ها .

برمي گردم طوري كه اصلا" برام مهم نيست ، محتاج ۲ نمره و يك غيبت نيستم ، اسمم رومي گويم وسپس به سمت  دفتر مديريت  مي روم وميگم اين خانم  خيلي با من بد صحبت كرد .

مديريت هم فقط مي گويد باشه ، ما بهش تذكر ميدهيم.

به كلاس ميرويم و هانيه براي بچه هاي كلاس تعريف ميكنه كه چه اتفاقي افتاده .

جلسه ي بعدي كه به كلاس ميرويم هر دومون مقنعه مي پوشيم وهمون خانم  مارو بررسي ميكنه وميگه :ممنون كه رعايت كرديد !

وارد كلاس كه ميشويم يكي از بچه ها بهمون ميگه  :به به !!!خانم شديد ،مقنعه سر كرديد!

منم شروع كردم به بحث كردن .چون خودش هم روسري سر مي كرد.گفتم : از بس كه اين خانمه سليطه بازي دراورد جلسه ي قبل.

يهو برگشت بهم گفت :اون خانمه  زنداداش منه !

منم گفتم :واقعا" پس خدا به داد داداشت برسه با اين صداي جيغ جيغوي زن داداشت !!!

بعدديگه خودشو نشون داد فهميدم خودش سليطه تره .

اينجا عروسي نيست كه روسري مي پوشيد مياييد . داداش من رييس اينجاست و زنداداشم هم وظيفه داره قانون رو بگه . قانونش اينه كه مقنعه  بپوشيد

بعد رو كرد به بچه هاي كلاس و گفت :من ازدست سارا به اين خاطرناراحت هستم كه به زنداداش من ميگه سليطه !

منم گفتم حالا همه چیز اوکی هست فقط مشکلشون مقنعه هست؟الان کلاس ما بیش از حد ظرفیت هست ، اشکالی نداره ؟

برگشت گفت :نه ، فقط ۲ نفر زیاد ثبت نام کردن .

منم گفتم: باشه فردا که زنگ زدم  تهران و شکایت کردم بهت میگم دنیا دست کیست؟ 

واقعا" فهميدم چقدر ساده هستم .اين دوست من بود وچند ترم با من بود انگار مار تو استينم پرورش ميدادم.

 حالا زيراب منو زده رفته به زنداداشش گفته  به اين دونفرگير بده .

حالا مي خوام برم پيش مديريت و ببينم ايا اسم خودشو نوشتن جز كساني كه مقنعه نپوشيده يا نه ؟ چون زنداداشش هست ، اسمشو ننوشتن!

واقعا" مشكل جامعه ما چيه ؟

الان دارم شبكه ي "ص -د-ا-ي  ا-م-ر-ي-ك-ا"گوش ميدم كه موضوش " طرح امنيت اجتماعي اخلاقي "هست و دارن در مورد حجاب صحبت مي كنن ، كه قراره ۵ مدل مو براي مردها بگذارن وهمچنان به حجاب  گير بدن باز هم گشت ارشاد و موضوع بگير بگير .

واقعا"مشكل ما مقنعه هست؟اينكه روسري ها جند سانتي متر بايد باشه؟  مدل ريش چه جوري باشه ؟لباس استين كوتاه نباشه دكمه ي بالاي پيرهن رو ببندي و مدل خاصي ريش نگذاري كه سوسولي باشه  ، كروات مال اروپايي هاست و ممنوع ميشه ، شلوار جین هم همینطور ومانتوها ابايي ميشه و كلا" اقايون لباس "ا خ و ن د ي "  بپوشن و خانمها روبند بزنن و دختر با پسر توي كافي شاپ دور يك ميز نشينن وگرنه در كافي شاپ رو ميبندن و اماکن پلمب میکنه ؟

كم كم ميگويند عطر زدن هم ممنوع است شايد كسي را جذب كند  ، ارايش هم همينطور و كلا"  شبيه عرب ها و افغانها و پاكستاني ها بايد بگرديد.منزل شخصي خودتونم دوربين مي گذاريد تا شما روكنترل كنيم . 

اين مملكتي هست كه هر چه مي گذرد ازش متنفر تر ميشوم .هيچ انگيزه اي ندارم براي اينكه هيچ اختياري نداريم .

واقعا"متاسف هستم براي مملكتي كه رييس جمهوريش  بعد از ۸ سال  تازه لو مي دهد كه ۸ ميليون به راي من اضافه كرده اند.

اين مورد اخر مهم است يا مواردي كه گفتم ؟

واقعا" داريم زندگي مي كنيم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/02/17ساعت 3:20 AM  توسط سارا  | 

روز زن...

 

گاهی دلت از زنانگی میگیرد. میخواهی کودک باشی، دختربچه ای که به هر بهانه ای به آغوشی پناه میبرد و آسوده اشک میریزد. زن که باشی، باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی...

چون این روزها دلم خیلی گرفته ، اصلا"حس وحال نوشتن ندارم.

با تاخیر " که روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ماه " روز زن  بود روتبریک میگم وامیدوارم همواره سایه ی تمامی مادران ، بالای سر فرزندانشون باشه.

دست تمامی مادران مهربان و فداکار رو می بوسم

حس زیبایی است مادر بودن   که بهشت زیر پای مادران است.

مادرم دوستت دارم

گاهی اوقات  ادم یه انتظارهایی داره ، شاید الان شمایی که داری این پست رو می خونی توی دلت بخندی ، ولی من دارم گریه می کنم و این جملات رو می نویسم.

عصر همسرت ازت می پرسه : امروز روز زن  هست؟

و من می گویم :بله

شب ساعت ۹:۲۰ دقیقه زنگ میزنه و میگه : خانومم حاضر شو من تا ۲۰ دقیقه ی دیگر می یام دنبالت بریم خونه ی مامانم و بهش تبریک بگیم .

حاضر می شوم و تا ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه منتظر می مانم تا همسرم بیاد .بالاخره بعد از چند بار تماس گرفتن ، جواب تلفن من را می دهد ومی فهمم که همراه دوستش بوده .

بالاخره می اید ولی در حال حرف زدن با گوشی همراهش است .

اشاره میکنم تا به سمت شیرینی فروشی برود ، تمام شیرینی های تر و کیک ها تمام شده اند ، فقط یک تعدادی شیرینی خشک مانده است و مغازه دار قصد دارد تا لحظاتی بعد درمغازه اش را ببندد . بالاخره ازبین شیرینی های خشک یک جعبه انتخاب می کنم و می ایم .همچنان همسرمان در حال حرف زدن است . می فهمم یکی از دوستاش هست که دارن سر یه مساله بیخود که به هیچ نتیجه ای هم نمی رسه حرف می زنن . انگار همه چیز جز من برایش مهم هستن .

نزدیک خانه ی مادرش می رسیم ، یاداوری می کنم که یک زنگ به مادرم بزن و تبریک بگو تا دیر نشده و نخوابیدن .

معلومه که زورش میاد ، از حالتش و قیافه اش داد می زنه .

وارد منزل مادرش میشویم .پاکت پول رو روی جعبه ی شیرینی می ذارم و میگم : روزتون مبارک .

بازم مثل همیشه میگه : این کارها چیه و.... و اینبار اضافه میکنه ان شاالله خودتم یه روز مادر بشی ! این جمله همیشه ایهام داره برام، این یک دعاست یا یک نفرین؟

همسرمان هم چند بار به مادرش تبریک میگه.

نمی دونم چی بگم و از کجا بگم ؟ انتظار داشتم همسرم حداقل روز زن رو بهم تبریک بگه ، انتظار زیادی داشتم ؟

 فقط همین ............ نه گلی ، نه کادویی و نه ...........

بابت اینکه به فکر مادرش بودم و کادو دادم هم هیچی نگفت ، حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد.

اصلا" حرفی نزد .

هر کدوم از دوستام هم که می پرسن همسرت بهت کادو چی داد ؟ فقط نگاهشون می کنم.

شاید به همین دلیل هست که دوست ندارم مادر بشم .

این بار اولش نیست .کلا" یاد ندارم روز زنی برای من کادو خریده باشه .

کسی که به فکر مادر خودش نباشه ، حالا من باید انتظار داشته باشم که به فکر من باشه؟

به نظر شما به این میگن مرد؟

به نظر شما منم از این به بعد روز مرد باید مثل خودش باشم؟

ای کاش یکم توی زندگیت برام وقت می ذاشتی ، فکر می کنم اصلا" برات مهم نیستم ،هیچ وقت نتونستی ثابت کنی که من برایت مهم هستم ، چون چیزی که وجود نداره رو نمبشه اثبات کرد .

 به قول کسی که می گفت : ای کاش یه شاخه گل ، از این گل هایی که شهرداری می کاره ، می چیدی  و برام میاوردی !

این نیز بگذرد...........

 

+ نوشته شده در  شنبه 1392/02/14ساعت 0:9 AM  توسط سارا  | 

انچه گذشت...

سلام به همه ی دوستان عزیزم

خیلی دلم برای تک تک تون تنگ شده  

سال نو همگی مبارک باشه و امیدوارم امسال بهتر از همه ی سال های عمرتون ، براتون باشه .

تقریبا" می تونم بگم  برای خانواده ی ما ،امسال خوب اغاز شد .

اینکه من اینهمه غیبتم طولانی شد دلایلی داشت که براتون میگم :ماه اسفند تصمیم گرفتم که یکمی تغییرات بدم ، ازجمله اینکه روکش مبل ها و تشک هاشون رو دادم عوض بکنن ، که اول فکر می کردم هزینه اش ناچیز بشه ، ولی وقتی تصمیمم رو عملی کردم هزینه اش خیلی بیشتر از اون چیزی شد که فکرش رو می کردم .

روی هم رفته ۲ میلیون شد . خیلی شوکه شدم .

از تلویزیونی هم که داشتیم زیاد خوشم نمی یومد ، یه ال ای دی سه بعدی خریدیم به همراه میزش که ۳میلیون و ۲۰۰ هزار تومن شد .

از همون اول ازدواجم هم وقتی خواستم سرویس خوابم رو سفارش بدم تا بسازن دوست داشتم رنگش مشکی باشه ولی مامانم مخالفت کرد وگفت درست نیست ، تو تازه عروس هستی ، به همین خاطر رنگش رو اصلا" دوست نداشتم اونم دادم برای رنگ ، یه رنگ مشکی خوشگل شد و برای تاج تختم هم سفارش دادم تا چرم سفید و نگین بزنن .اینم شد ۳۰۰ هزار تومن.

یه روتختی  طرح سفید و مشکی خوشگل هم  سفارش دادم تا برام بدوزن ، که با کاور و روبالشی و کوسن شد ۳۲۰ هزار تومن .

خلاصه که ماه اسفند سال ۹۱ ، برای ما ماه پر خرجی بود، البته ناگفته نماند که همسری خیلی باهام همکاری کرد و اصلا" غر نزد به همین خاطر خیلی خیلی ازش ممنونم .

در بین اینهمه کار هم باید کلاس می رفتم و ۲ تا هم امتحان داشتم ، که خوشبختانه نتایج اش خوب شد .

کلا" خیلی هم استرس امتحان هایم رو داشتم و هر روز هم ناهار و شام رو از بیرون سفارش میدادم طوری که پیک رستوران دیگه منو شناخت و ادرس مارو بدون گفتن شماره ی اشتراک میومد

سال ۹۲ هم اغاز شد و ما هفته ی اول رو در همدان بودیم  و هر مهمانی که برامون میومد کلی از همه چیز تعریف می کرد ، که چقدر خونتون تغییر کرده ، یکی از دوستانمون که تقریبا" خیلی خونه ی ما میومد بهمون گفت : اصلا" باورم نمیشه که این مبل ها همون مبل هاست ! اگه نمی دونستم که چند سال است ازدواج کردید ، با وارد شدن به خونه تون فکر می کردم که تازه ازدواج کردید . 

خلاصه اینکه اینهمه تغییرات خیلی تاثیرات مثبتی تو روحیه ی من و همسری داشت .

زندگیم از تکرار در امد

 هفته ی دوم رو هم رفتیم شمال که خیلی بهمون خوش گذشت ،فقط کمی سرد بود ، ولی من کلا" حالم خوب نبود و مریض شدم

بعد از ۱۵ روز تعطیلی هم دوباره کلاس هام شروع شدن و الان مشغول درس هستم .

امیدوارم سال ۹۲ خوبی داشته باشید عزیزانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1392/01/22ساعت 11:51 PM  توسط سارا  | 

تنهایی

چقدر حس زیبایی هست وقتی که یه نوزاد به دنیا میاد

چقدر حس مادری می تونه زیبا باشه

زمانی که نوزاد شیر می خوره با اون صدای " ملچ ملوچش" ادم رو می بره توی یه دنیای دیگه .

مادر بودن زیباست و خدا مهربان تر از انچه که فکرش را می کنی ، اینکه بهت نعمتش رو عطا میکنه و میذاره مادر بودن رو تجربه کنی .

ولی گاهی اوقات احساس می کنی نمی تونی یه مادر خوب باشی . احساس می کنی هیچ زمانی نمیتونی حتی تصورش رو بکنی که داری مادر میشی .

زندگی هم یه جورایی تکراری میشه ، یک روال یکنواخت .............

از خوندن وبلاگ هایی که بچه دارن و خاطراتشون رو می نویسند لذت می بری . وقتی عکس بچه هاشونو می بینی دوست داری درسته قورتشون بدی اونقدر که ناز و ملوس هستن .

وقتی نوشته های مادرهایی که خسته هستن رو می خونی، انگاری که تمام اون خستگی ها روی دوش تو هم سنگینی میکنه .

کلا" سر یک دوراهی زندگی گیر میکنی، وقتی که سال نو می شود و یکسال دیگر به سن ات اضافه میشود و تو نگران تر می شوی که هنوز تصمیمی نگرفتی که مادر بشوی و هر سال که میگذرد اختلاف سنی ات با فرزندی که هنوز به دنیایش نیاوردی بیشتر می شود .

چقدر شرایط زندگی سخت شده . کلا" احساس میکنم هر ثانیه سخت تر می شود .

چقدر احساس می کنم که تنها هستم، به دنیا امدم تا تنها زندگی کنم و حتی از عزیزهایم هم دور باشم .

گاهی اوقات فکر میکنم زندگی ارزش اینهمه دور بودن از خانواده و.... را ندارد .

انگار تنها به دنیا امدم تا بزرگ بشوم و در اخر بمیرم.

یک هفته ایست که من و همسری سرما خوردیم ،یک سرماخوردگی خیلی بد ، با اینکه جون نداشتم ، سعی کردم سوپ و ماهیچه و... درست کنم تا حالمون بهتر بشه .

توی این یک هفته تنهایی رو بیشتر حس کردم .

چه دنیایی شده .............

میدونم روزی هم که بخوام مادر بشم ،خودم هستم و خودم ، تنهاتر از همیشه .

شاید بدین دلیل هست که نمی تونم حتی تصورشم کنم که روزی مادر خواهم شد.

بگذار همچنان عاشق بچه ها بمانم و بچه ای رو به تنهایی خودم اضافه نکنم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/11/27ساعت 9:46 PM  توسط سارا  | 

مادر بزرگ عزیزم

چقدر مهربان بودی ...........................................................................

نمی تونم حتی تصورشم کنم که اینقدر مظلوم از کنارم رفتی و اخرین بار دقبقا" ۵ ماه پیش بود که صورت ماهت رو دیدم .

خاطرات زیادی در ذهنم دارم که وقتی به انها فکر می کنم دلم می گیره چون دیگر نمی توانم ببینمت ، دیگر نمی توانم بابت شیطنت هایم در دوران کودکی ازت حلالیت بطلبم و انقدر صبور بودی که هیچ گاه به پدر و مادرم ذره ای از اذیت هایم نمی گفتی تا مبادا انها مرا دعوا کنن !!!!!!!!!!!چقدر نوه ات را زیاد دوست داشتی !!!!!!!!!!!!!!! بابت اینکه ازم نگهداری و مراقبت می کردی ، دیگر نمی توانم ازت تشکر کنم . ای کاش لحظه ی اخر در کنارت بودم ............ مرا ببخش

چقدر مظلوم بودی و چقدر دلم برای اون نگاه های مهربونت تنگ شده .

چقدر پاک بودی که در صبح روز پنج شنبه ، روز اربعین نزد خدای مهربان رفتی ، روحت شاد عزیزم

دوستت دارم برای همیشه، هیچ گاه از ذهنم بیرون نخواهی رفت

"امروز مادری دیگر بر سردی خاک خوابید"

امروز دلی دیگر بر تنهایی خود گریست

امروز هم دست اجل

گلی دیگر به نام مادر برچید"

و در اخر: پدر عزیزتر ازجانم، مهربانم امیدوارم غم اخرت باشه و توی زندگیت هیچ گاه غم نبینی ، درود تسلیت واژه ی کوچکیست در برابر غم بزرگت عزیز دلم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/10/14ساعت 3:27 PM  توسط سارا  | 

تاثیرات دوستی

کلا" نمی دونم چرا ارتباط برقرار کردن سخته برام ؟

یعنی مثلا" نمی دونم چطوری میشه با یه نفر دوست شد ( یه فرد مونث، اشتباه فکر نکنید)

ترم پیش توی کلاس زبان یه خانمی بود که من متوجه ی نگاهاش میشدم ، خوب معمولا" کسی که  به ادم خیلی نگاه کنه ، ناخوداگاه ادم متوجه نگاهاش میشه . وسط های ترم دیگه میامد پیش من می نشست چون اکثرا" هم دیر می امد کلاس .کم کم شروع کردسوال پرسیدن  که مثلا" چند سالت هست ؟ بچه داری یا نه و....    اسمش هانیه بود . منم کلا" علاقه ی خاصی بهش نداشتم تازه یه جورایی هم ازش بدم میومد .مخصوصا" اینکه از اسم هانیه اصلا" خوشم نمیاد  خلاصه اینکه ما با هم دوست شدیم یه  جورایی ! اون ترم تموم شد و می خواستیم برای ترم جدید ثبت نام کنیم که من تصمیم داشتم کلاس فشرده ثبت نام کنم ، هانیه گیر داد که اینکار رو نکن . منم روی تصمیم خودم خیلی پافشاری کردم ولی انگاری هانیه بیشتر روی من تاثیر گذاشت ، یه جورایی ناراحت شد و کلی هم اصرار کرد که تورو خدا کلاس فشرده نرو ، خیلی سخته  ، از زبان زده میشی و....

منم میگفتم به خدا خیلی خوبه ، زودتر تموم میشه و برای ما که قصد داریم بچه دار بشیم بهتره ،چون  بعد از بچه دار شدن یه مدتی باید زبان رو ول کنیم . پس چه بهتر که فشرده ثبت نام کنیم .

بهم گفت : فقط این ترم روبیا با من  ، از ترم بعدی هر چی تو بگی .

منم دیگه بعد از اینهمه اصرار توی رودروایسی قرار گرفتم و ترم عادی ثبت نام کردم.

توی کلاس زبان با چند نفری دوست بودم ولی یه دوستی عادی ، در حد حال و احوال پرسی و چه خبر .

ولی دوستیم با هانیه یه جور دیگه ای شد . ۵ شنبه مهمونی گرفت خونه ی خودش و منو دعوت کرده بودبا چند تا از دوستای خودش و مادرش .کلا" ۱۷ نفر دعوت کرده بود به صرف میوه و اجیل و چایی و شیرینی . خونشون هم خیلی شیک و تمیز بود . انگاری که رفته بودی جهیزیه ی عروس رو ببینی . البته بگم پدرش مغازه ی ظرف فروشی داره و هانیه مرتب ظرف هاشو می بره مغازه ی پدرش و عوض میکنه ، به خاطر همین بود که همه چیز جدید بود. هیچ وقت فکر نمی کردم که وقتی قصد دارم ظرفی بخرم از این دید هم نگاه کنم که ممکنه صاحب مغازه استفاده کرده باشه ازش و دست دوم باشه

هنوز هم نمی تونم تشخیص بدم فرق بین ظرف نو و دست دوم رو   

خیلی بهم خوش گذشت و کلی هم رقصیدیم و منو با دوستهای خودش اشنا کرد .

کلا" از دوست  های هانیه هم خوشم اومد و احساس میکنم اونا هم همین حس منو داشتن  و وقتی فهمیدن که من ، از خانواده ام دور هستم و اینجا کسی رو ندارم ، دلشون برام سوخت و منو هم دعوت کردن خونشون و بهم گفتن : هر وقت که ما مهمونی گرفتیم حتما" شما هم با هانیه تشریف بیارید .

خب خیلی خوب بود احساس کردم دیگه از تنهایی درومدم کلی توی روحیه ام تاثیر مثبت داشت . و البته خیلی خوشحال شدم که اول من رفتم خونه ی هانیه  چون وقتی خودمو باهاش مقایسه کردم دیدم خیلی فرق دارم باهاش .

نمی دونم؟! نمی خوام ناشکری کنم ولی وقتی ادم پول دار باشه ، میتونه خیلی کارها انجام بده . هر چه قدر که فکر می کنم میبینم خیلی سخته ادم بتونه از هر نظری تکمیل باشه . اول اینکه ادم باید یه خونه برای خودش داشته باشه و هر جورکه دوست داره براش وسیله بخره و تکمیلش کنه  . توی خونه ی مستاجری نمیشه کاری کرد .

مدل مبل و پرده و لوستر و نورپردازی و فرش و تابلو و گلدون گل و سینما خانوادگی و سرویس خواب و... خیلی به چشم میاد . قربونش برم ، هر روز هم که یه چیز مد میشه . خب این به زمان ازدواج هم بستگی داره ، ولی چند سال که از ازدواج می گذره ادم دوست داره وسایل خونه اش رو عوض کنه تا جدید باشه ، سلیقه هم خیلی مهم است.

ولی کلا" می خوام بگم که به این نتیجه رسیدم که به ادم هایی هم که توی خونه زندگی می کنن خیلی بستگی داره . مثلا" بعضی هارو  می بینی روی مبل هاشونو روکش می اندازن تا کثیف نشه ، خودشون روی مبل نمی نشینن ، فقط مخصوص مهمون هست به خاطر همین همیشه مبل هاشون نو می مونه و تشک مبل سفت هست . 

بعضی ها هم مثل همسر من روی مبل زندگی می کنن ، دراز  می کشن ، غذا می خورن ، پای لپ تاپ می شینن ، بعضی شب ها هم خوابشون می بره و....

من از وسایل تزیینی هم خیلی خوشم میاد ولی از گرد گیری بیزارم ، به خاطر همین ترجیح می دم نخرم و فقط  از دیدنشون در ویترین مغازه ها لذت ببرم .

ولی خوب وقتی برگشتم خونمون ،احساس کردم مدت زیادی هست که به خونه ی خودم  نرسیدم . شروع کردم به تغییر دکوراسیون و  تمیز کردن . خیلی خونمون تغییر  کرد و احساس کردم این رابطه ی دوستی برام خیلی موثر بوده .

خب اگه ادم براش پول مهم نباشه می تونه واقعا"خرج خونه کنه . مثلا" یه عروسک بزرگی توی اتاق خواب هانیه بود که وقتی توی یکی از مغازه ها دیدم وقیمتش رو پرسیدم تعجب کردم۱۸۰۰۰۰ تومان بود .

وقتی برای مامانم تعریف کردم اعتقاد داشت که اینجور افراد که اینطوری خرج می کنن تا ابد مستاجرباقی می مونن چون پولشون رو جمع نمی کنن و کلا" مادرم اعتقاد داره که "وسیله " برای استفاده کردن است و مخالف  تمیز نگهداری کردن هست ،یعنی کلا"  با روکش مبل مخالف هست و نظرش خیلی جالب و خنده داره ، میگه : چیه؟ مثل کفن میت هست !

ولی به نظر من با این پول های امروزی و هزینه های بالای زندگی ، صاحب خونه شدن خیلی برای جوونا سخت شده و یه جورایی غیر ممکن هست ، مگر اینکه خانواده ها کمک کنن . تمیز بودن هم هنر است.

نمی دونم ،شاید هم خونه ی ادم  بعد از مدتی برای خودش تکراری میشه ولی برای دیگران خوب به نظر می رسه !  چون یکی از دوستهای همسرم وقتی دعوتشون کرده بودیم  رفته بود کلی پیش بقیه از خونه ی ما تعریف کرده بود .

خب به نظر من از هر نظر تکمیل بودن هم خیلی سخته . از نظر لباس و طلا و جواهرات و خونه و زندگی و  ماشین و پخت و پز و تمیز بودنو بچه داری و ...

ولی خوبه ادم کلا" حواسش به زندگیش باشه ، گاهی اوقات ادم غافل میشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/10/11ساعت 5:52 AM  توسط سارا  | 

تربيت

چيزي كه فكرم رو هميشه مشغول كرده بود اين بود كه چه چيزي مهم هست توي زندگي؟خوب من هميشه دوست داشتم درس بخونم ، ولي هميشه با امتحان و كنكور دادن مخالف بودم . دوست داشتم درس رو براي خودم بخونم  نه اينكه بخوام ازمون يادگيري هامو پس بدهم.

در دوران دبيرستان هر سه رشته ي رياضي  و تجربي و انساني رو خوندم از هر سه رشته نيز چيزهايي اموختم براي درك و شناخت بيشتر خودم . اينكه : رياضي بسيار گسترده است و نمي توان كسي را يافت كه هر مساله ي رياضي رو جلوش بگذاري بتواند حل كند ، از تجربي اموختم كه مي تواند بسيار فرار باشد چون اسم هاي فراواني در كتاب زيست قرار داشت و اينكه يك دل و جرات زيادي مي خواست تا اگر در اينده دكتر شدي بتواني با همه جور بيماري كنار بيايي ، از خون ، سوختگي ، مردن و... نترسي انقدر دل و جرات داشته باشي تا اگر بيماري بهت مراجعه كرد كه به دليل ديابت ، قندش بالا رفته بود و نابينا شده بود و انگشتان پايش سياه شده بود و تو مجبور بودي به خاطر زنده ماندنش پايش را قطع كني ، اين دل را داشته باشي و اينكار را به عنوان پزشك انجام دهي .

ولي از انجايي كه خودم از دل نازك خودم خبر داشتم (اندازه ي دل يك مورچه هم نيست، كوچكتر از هر انچه كه تصور كنيد) و اينكه مي دونستم رشته ي تجربي راه بسيار طولاني است و فقط هم پزشكي ، بهترين رشته است ، اين توانايي هاي بالا رو در خودم نديدم ، نمي خواستم به خاطر جان يك بنده در برابر خدا پاسخ گو باشم  چون در برابر گناه هاي خودم پاسخي ندارم چه بزسه به پاسخ گو بودن در برابر خدا به خاطر مردن يا زنده نگه داشتن بنده هاي ديگر.

بالاخره رشته ي انساني بهتر بود ، هر چند وكالت نيز مانند پزشكي است و مسوليت زيادي دارد ولي من مديريت را برگزيدم تا شايد بتوانم مدير خوبي باشم .

همه ي اينها رو گفتم تا در  نهايت بگويم : هميشه فكر مي كردم تحصيلات حرف اخر را مي زند ، نميدونم چرا توي ذهن هاي مردم اين حك شده است ، مثلا" تا مي گويند فلاني پزشكي قبول شده است به يك  ديد ديگري به او نگاه مي كنن ؟ ! يكهو مي بيني چند تا خواستگار پيدا شد، حالا ديگه فكر اينو نمي كنن كه از كجا معلوم طرف بتونه درس بخونه و مدركش رو بگيره؟ در مورد پسرش هم همينطور است ، يكهو تمام فاميل كه دختر دارن ، ميشه جز ارزوشون كه پسري كه پزشكي قبول شده بياد خواستگاري دخترشون!

يعني مي خوام بگم اين طرز فكر جامعه ي ما است .

ولي در نهايت مي خوام بگم همه چيز درس و مدرك نيست .خيلي چيزهاي ديگري توي زندگي مهمتر از درس هست .هيچ موقع توي زندگي مشترك از شما درس دانشگاهي رو سوال نمي كنن .بيشتر از هر چيزي اخلاق و رفتار ها و متانت  و اجتماعي بودن و مهربان بودن و... مهم است .

اي كاش از همون ابتدا كه بچه هايمان به دنيا مي ايند قبل از اينكه توي روياهاي خودمون به رشته ي تحصيلي دانشگاهش فكر كنيم و به جايش تصميم بگيريم ( كه  به نظر من بزرگترين اشتباه است و بايد بگذاريم بچه خودش بر اساس علاقه ، استعداد ، توانايي اش انتخاب رشته كند) كمي به تربيت او فكر كنيم و برايش وقت  و انرژي صرف كنيم  كه خيلي مفيدتر و موثرتر است.

از خودم نمي خواهم تعريف كنم ، در بين دوستانم ، چه حقيقي و چه مجازي ، حتي در اولين برخورد ، همه مي گويند : سارا ، چقدر مهربوني !!! (ومن فقط تعجب مي كنم ، چگونه به اين نتيجه رسيدن؟!)

دل خيلي كوچكي دارم و خيلي خيلي حساس ، و اين پست را فقط براي مخاطب خاص خودم نوشتم ، فقط براي كسي نوشتم كه خيلي دوستش دارم ، اي كاش مي توانستم كمتر دوستت داشته ياشم تا هيچ گاه به خاطرت اشك نمي ريختم........................................................     

    

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/09/28ساعت 4:19 PM  توسط سارا  | 

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

غنچه از خواب پرید
و گلی تازه به دنیا آمد  
 خار خندید و به گل گفت : سلام
جوابی نشنید  
 خار رنجید ولی هیچ نگفت 
 ساعتی چند گذشت
گل چه زیبا شده بود  
 دست بی رحمی آمد نزدیک 
گل سراسیمه ز وحشت افسرد  
 لیک آن خار در آن دست خلید 
گل از مرگ رهید  
 صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید  
 گل صمیمانه به او گفت : سلام  
 
گل اگر خار نداشت، 
 دل اگر بی غم بود،
 اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،
 زندگی ،عشق، اسارت ،قهر ،آشتی، هم بی معنا می بود
زندگي با همه وسعت خويش ، محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب وهوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي جنبش و جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغازحيات تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،
يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و  برگ و  گل و  خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند . . .

 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/09/22ساعت 0:39 AM  توسط سارا  | 

درجه ی دوست داشتن

گاهی اوقات توی همین دنیایی که داری زندگی می کنی با تمام وجودت حس می کنی و می فهمی معنای اینکه میگن :هر کسی رو توی قبر خودش می ذارن!

چقدر انسانها متفاوت هستند ، هرچقدر زمان می گذرد این تفاوتها را بیشتر می تونی حس کنی و پی به وجودش ببری. شاید وجود این تفاوت هاست که باعث طلاق میشه ، شاید به خاطر همین رفتارهای متقابلمان است که ، یکدیگر را بیشتر می شناسیم ، پس چقدر رفتار یک انسان در زندگی مهم است و نقش دارد .

گاهی اوقات ما متوجه ی این نیستیم که انسانها متفاوت هستند ، فکر می کنیم که همه مثل هم هستند و انتظار داریم که طرف مقابلمان نیز مانند ما رفتار کند ، فکر کند و مهمتر از همه عمل کند.

نمی دونم !!!!!!!!

در این لحظه ممکن است رفتار ما خوب باشد و شاید هم ما اشتباه می کنیم . پذیرفتن اشتباه چیزی است که شهامت می خواهد ، اینکه جنبه داشته باشی ،اینکه قدرت بیان داشته باشی و بگویی : "اشتباه از جانب من بود" و عذرخواهی کنی

همیشه از اینکه کسی جیغ و داد بکنه سرم یا رفتارش تند باشه بیزار بودم ،نمی دونم ؟ یه جورایی دلم میشکنه ، و وقتی هم بشکنه خیلی سخت دوباره مثل اولش میشه .  بعضی ها عقیده دارن اگر طرف مقابلت رو خیلی دوست داشته باشی سریع ازش می گذری و به دل نمی گیری و سریع اونو می بخشی .

ولی من هر چقدر به این عقیده فکر می کنم ، نمی دونم چرا احساس می کنم ربطی بهم ندارن .گاهی اوقات دل ادم بد جوری میشکنه که مقدار دوست داشتن هم کار ساز نیست !

من خودم اینجوری نیستم . یه جورایی سکوت رو بیشتر ترجیح می دهم ، اگر از چیزی ناراحت بشم توی خودم می ریزم و بیان نمی کنم و همین سکوت باعث میشه ادم هارو بشناسم .به نظر من همیشه پرخاشگر بودن و عصبانی شدن و...  راحت است ، خیلی راحت می تونی صداتو ببری بالا ، ولی متانت داشتن و ارام بودن و منطقی رفتار کردن ، می تونه سخت باشه و نیازمند صبر  و تحمل و تفکر و قدرت بیان بالایی است.

به نظرم کاش خدا این "دوست داشتن " و "تنفر " رو تنظیم می کرد یعنی هر چقدر فرد ۱ ، فرد ۲ رو دوست داشت به همان اندازه هم فرد ۲ ، فرد ۱ را دوست داشت . شاید این اختلاف دوست داشتن است که بیشتر اوقات باعث رنجش ما از یکدیگر می شود !!!!!!

فقط یک مشکل پیش می امد و اینکه دیگر کلماتی مثل " گذشت " معنا و مفهومی نداشت چون احساس می کنم این اختلاف دوست داشتن است که باعث میشه "گذشت" بوجود بیاد 

دوست داشتن تان پایدار 

+ نوشته شده در  جمعه 1391/09/10ساعت 10:39 PM  توسط سارا  | 

داستان "خاطرات از زبان یک نوه "

اینکه بچه هستی ولی توی شرایط سختی باشی ،انگار زیاد حس نمی کنی این شرایط سخت رو ،  هر چقدر که بزرگتر می شی بیشتر حس می کنی ، انگار درجه داره !

مثلا" در کودکی ۱۰ درجه می فهمی ، در نوجوانی ۲۰ درجه و در جوانی ۳۰ درجه و...       . البته باید بگم وقتی ازدواج می کنی نسبت به زمانی که مجرد بودی ،بیشتر شرایط سخت رو حس می کنی انگار تک تک سلول های بدنت و مغزت رو درگیر می کنه، مثلا" اینکه یک کودک زمانی که متولد شده خانواده اش مستاجر هستند و خانه ای برای خود ندارند ، در این شرایط کودک زیاد حس نمی کنه که مستاجری چقدر سخت است چون در دنیای کودکانه ی خود سیر می کند ولی مثلا" همین کودک وقتی بزرگ می شود و ازدواج می کند و مستاجر می شود ، هر ماه با دادن کرایه ی خونه ، کاملا" مستاجر بودن رو حس می کنه یا اینکه وقتی سر سال مجبور می شود اثاث کشی کند ، و چقدر بد است که هم در کودکی و هم در جوانی   و یا میانسالی و یا پیری این تجربه ی تلخ تکرار شود و در سختی باشد.

چقدر بد است که یک کودکی بیش نباشی و حس کنی که خانه ای که داری در ان بزرگ می شوی  زمستان خیلی سردی دارد و این سرما رو به خاطر اینکه خانواده ات صاحب خانه شده اند باید تحمل بکنی ! امکانات خانواده فقط در حد یک عدد "کرسی" می باشد که انهم فقط در یک اتاق خواب است و فقط در یک اتاق انهم زیر کرسی می توانی کل زندگیت را بگذرانی ، تلویزیون تماشا کنی ، وعده های غذایی را بخوری و... پذیرایی و هال و اتاق خواب دیگر ، مفهومی ندارد ، چون به علت سرما استفاده نمی شود .

به هر حال ، زمانی که به دیدن مادر بزرگت می روی ،خوب مشاهده می کنی که زندگی انها بهتر است ، انها اتاق هایشان گرم است ، در یک خانه ی گرم زندگی می کنند ، از تمام فضاهای خانه استفاده می کنند و تو انقدر سن ات کم است که نمی توانی "علت" را بفهمی، فقط زمانی که قرار است خداحافظی کنید و به خانه ی خودتان باز گردید ،با اصرار رو به پدر و مادرت می گویی:"من پیش مامان بزرگ می مونم " و پدر و مادرت می خواهند که تو با انها بروی، ولی در این زمان  پدر بزرگ می گوید :" بگذارید نوه ام بماند "

بعد که بزرگتر می شوی بیشتر تفاوت بین "دو جنس" را می فهمی ، می فهمی دختر با پسر فرق می کند ، از قدیم گفتن :" دختر مال دیگری است "

چقدر این حرف درست است ، چون حالا که بزرگتر شدی می بینی آنزمان در خانه ی ۳ طبقه ای پدر بزرگ ، در یک طبقه پدر بزرگ می نشست و در ۲طبقه ی دیگر دو پسرش همراه خانم و بچه هاشون!

چرا؟

چرا ما همیشه اینگونه زندگی می کنیم ؟ چرا پسرهایمان را طوری تربیت می کنیم که درست و خوب تحویل عروس خانم بدهیم ، مثلا" پسرمان در کارهای خانه به همسرش کمک کند ،هوای خانواده ی زنش را داشته باشد، خونه و ماشین و... در اختیارش می گذاریم که خدایی نکرده چیزی کم نداشته باشد !   و دخترهایمان را هم خوب تربیت می کنیم ، در زمینه ی کار کردن در خانه ، همه چیز تمیز و مرتب باشد ، وعده های غذایی اماده باشد و در پخت ان تبحر کافی کسب کرده باشند ، لباس های همسرشان را شسته و مرتب و اتو کشیده و کفش هایشان را واکس بزنند و در زمینه ی کار کردن در بیرون از خانه و اینکه دستت توی جیب خودت باشه ، در زمینه ی بچه داری که مادر نمونه ای باشی و عروس خوبی باشی و هوای خانواده ی شوهرت رو داشته باشی و با هر چیزی هم بسازی ، مثلا" با نداری شوهرت ، مثل :شوهرت ماشین نداشت ،خب نداشته باشه ! مستاجر بودی ، خب باشی !

دیگه در این مورد واویلا میشه که خانواده ی شوهر انتظار داشته باشن که خانواده ی عروس ، پسرشون  رو تامین کنه !

چقدر عالی ! خب معلومه که هر کسی عروس یا داماد این جور خانواده ها بشه ، کلی خوش به حالش میشه !

حالا بر می گردیم به همان دوران کودکی

چقدر زیباست که حس می کنی پدر بزرگ و مادر بزرگت دوست دارن ! چقدر خوشحال میشی که تورو در اغوش شون، می پذیرند و مواظب تو هستند و احساس مسولیت می کنند ، برای تولدت کادو می خرند و تورو شاد می کنن ، چون کودکی بیش نیستی و کوچکترین محبت را با تمام وجودت حس می کنی ، حس می کنی بهترین نوه ی خانواده هستی ، زمانی که پدر بزرگت برایت یک عروسک می خرد ! اخه از کجا فهمید ؟از کجا او حس کرد که تو اون عروسک را دوست داری؟!    وقتی عروسک را بدست می اوری احساس می کنی بهترین پدربزرگ دنیا را داری و چقدر اورا زیاد دوست داری !  زمانی که بزرگتر می شوی یک عدد خودکار هدیه می گیری ، چند سالی نمی گذرد که پدر بزرگت را در روی تخت می بینی ، وای خدای من چقدر شکسته شده ، باورت نمیشه که او اینقدر ضعیف و ناتوان و لاغر شده است و غذایش را باید با یک سرنگ که محتوی اب ماهیچه است بدهی و همچنین اب میوه هم به همین طریق ، باورت نمیشه که دیگه حتی توان راه رفتن ندارد ، و باورت نمیشه که توانایی خیلی از کارها را ندارد و به نوعی زمین گیر شده است !!!!!!!!

شاید حالا جای تو و اون عوض شده !!!

شاید خدا اینگونه بنده اش  را امتحان می کند، حالا او شده یک کودک و تو شدی کسی که می توانی روی پای خودت بایستی ! ولی چقدر بد است  که همان پسرهایی که در ۲ طبقه ی دیگر خانه ی پدری زندگی می کردند ، همان زمانی که این پدر به انها امکانات داده بود تا حس نکنند مستاجر بودن چقدر سخت است یا تجربه ی خانه ی سرد را در زمستان نداشته باشن ، حتی نگاهی هم به پدر نکنند و در مقابل ذره ذره آب شدن پدر ، بی تفاوت باشند

وباز هم دختر ، همیشه گفتند : دختر نعمت است ، دختر بابایی  میشه ، چون دختر باباشو خیلی دوست داره ، دختر قدر شناس است و... پرستاری می شود برای پدرش!

چقدر سخته که عزیزی رو از دست بدی ، خیلی سخته، مخصوصا" کسی که خیلی مهربون بوده و خیلی ازش خاطره داری ، چقدر سخته بخواهی فراموشش کنی که دیگه در کنارت نمی تونی اونو داشته باشی ، نمی تونی اون نگاه های محبت امیزشو فراموش کنی ، نمی تونی اغوش گرمش رو حس کنی و دیگه نمی تونی ...

چقدر سخته که باید مراسم خاکسپاری عزیزت رو شاهد باشی ،لحظه ی وداع برای همیشه ...

دیگه نمی دونی وقتی دلت تنگ میشه باید چیکار کنی ؟

نگاهی به عروسک می اندازی و با خودکار یادگاری از پدر بزرگت ،خاطرات زندگی بدون وجود او را می نویسی که چقدر فراموش کردن اینکه دیگر در بین ما نیست ، سخت است و  در دلت فاتحه ای برایش می خوانی و بر مزارش  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/08/09ساعت 4:24 AM  توسط سارا  |